دل دخترک شيشه اي بود،همچون يک بلور زيبا بود
دل دخترک صاف بود بي هيچ نقش و نگاري بر روي آن
اما دخترک هميشه غمگين و افسرده بود ،بي هيچ اميد و آرزويي
ناگهان يک روزکه خورشيد بر زمين اشعه هاي طلايي اش راهديه مي کرد
مردي از جنس عشق و طراوت به ديدن دختر ک آمد .
مرد آمده بود تا با قلم عشق بر روي دل دخترک طرحي از شوق و شادي رسم کند
روزهاي زيادي گذشت آن دو سنگ صبور هم شدند .
در روزهاي خنديدن ،در روزهاي گريستن
آن دو باهم به شهر رويا ها سفر کردند ، آن دو باهم حسي نو را تجربه کردند .
حسي متفاوت با همه احساسها ، حسي که به آنها لذت به اوج رسيدن را بخشيده بود.
دل مرد بزرگ بود و دريايي که همه غصه ها را در دلش پنهان مي کرد .
دخترک هر شب قبل از خواب دعا مي کرد ....
مرد حرفهايش از جنس عشق بود و دخترک کلمات محبت آميز نثار جمله هاي عاشقانه مرد مي کرد .
دخترک نمي دانست که جملات عاشقانه با کلمات محبت آميز متفاوت است .
دخترک نمي دانست که دوست داشتن از عشق بالاتر است .
آن دو همه چيز را ابدي مي دانستند ....
اما روزي طوفانهاي سهمگين به وزيدن گرفتند .
وبعد از طوفان تنها ويرانه اي باقي مانده بود
مرد در اين طوفان گم شده بود و دخترک تنها شده بود
دخترک انديشيد که همه چيز را در خواب ديده است .
ولي دخترک يادگاريها و خاطرات زيادي از مرد را به ياد داشت
وتنها يک نشانه جاويدان از مرد ؛ دخترک مي دانست که:
مرد در 14 فروردين عاشقي را از خدا به امانت گرفته بود .
روزهاي زيادي از افسانه آنها مي گذرد ...
وهنوز دخترک با آمدن بهار جمله اي را زير لب تکرار مي کند.
تو هم با او همراه شو .
نازنين يارم رسم عاشقيت هزارسال پاينده باش